امروز :
زرین پاتوق
تفریحی و سرگرمی
http://vbiran.ir/services/image/images/46545768485190884897.gif زرین پاتوق به خلیخ فارس رای دهید


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391

 تا که بودیم، نبودیم کسی ... کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم، همه بیدار شدند ... تا که مردیم، همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست ... نه در آن موقع که افتاد و شکست
 

**************** 

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.


 قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید




طبقه بندی: داستان کوتاه و آموزنده
ارسال توسط زندعلی فرید
به وبلاگ زرین پاتــــــوق خوش آمدید ---- لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را برای هر چه بهتر شدن وبلاگ به ثبت برسانید.---با تشکر زرین پاتـــــوق
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1390

 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
 

نکته : رقابت سکون ندارد.
 



طبقه بندی: داستان کوتاه و آموزنده
ارسال توسط زندعلی فرید
به وبلاگ زرین پاتــــــوق خوش آمدید ---- لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را برای هر چه بهتر شدن وبلاگ به ثبت برسانید.---با تشکر زرین پاتـــــوق
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1390

 

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...
اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!
اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواستند ‌شنید ...!
او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت...!


ادامه مطلب...
طبقه بندی: داستان کوتاه و آموزنده
ارسال توسط زندعلی فرید
به وبلاگ زرین پاتــــــوق خوش آمدید ---- لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را برای هر چه بهتر شدن وبلاگ به ثبت برسانید.---با تشکر زرین پاتـــــوق
آخرین مطالب


ساعت

ایمیل مدیر وبلاگ
زرین پاتوق
گالری عکس
دکمه تنظیمات بالای تصویراست
جملات تصادفی
تقویم
نظر سنجی
لوگوی سایت
زرین پاتوق
بانک ملت
زرین پاتوق زرین پاتوق زرین پاتوق زرین پاتوق زرین پاتوق زرین پاتوق
خبر نامه





Powered by WebGozar

لوگو دوستان
وبلاگ فرهنگی مذهبی مسجد
سایت ستاره زرین
زرین کده
دانلود . آموزش . سرگرمی
لینک های مفید
زرین پاتوق زرین پاتوق
آهنگ